الان دیگر سردم نیست. نمیلرزم مثل قبل. نه دندانهام میلرزد و نه مویی بر تنم راست میشود. راه هم نمیروم. نشد که ادامه دهم راه را، نشد که بروم و برسانم خودم را به آن درخت. اگر بیست، سی متر دیگر هم میرفتم، میرسیدم به درخت، با هر جان کندنی بود، میکشیدم خودم را بالا. تا دو سه ساعت پیش، حتی همین نیم ساعت پیش داشتم میمردم از سرما. لباسم کلفت است، پولیور پشمی و از زیرش بلوز یقه اسکی تنم است، ولی سردم بود باز. از دست لباس هم کاری برنمیآمد. با اینکه وقتی داشتم کاپشنم را میخریدم، سعی کردم کت و کلفترین کاپشن را بردارم و کلی هم پول دادم پاش و فروشنده هم کلی تعریفش را کرد که این بهترین جنسی بود که داشتیم، ولی داشتم یخ میزدم. ولی حالا نه. نه سردم است و نه راه میروم و نه تا آخر عمرم میرسم به آن درخت تنها.
کی به من گفت بزنم بیرون امروز. کدام آدم عاقل راه میافتاد میآمد اینجا. اصلا کجا دارم میروم من. چه خبر است توی شهر. مگر همین هفته پیش نبودم آنجا. دلم تنگ شده بود مگر برای مادرم. پدرم که در نمیرفت از خانه. بچه ننه هم که نیستم من. ولی کله خر خوردم و زدم از روستا بیرون، آن هم در این بوران، زیر این برف که هیچ خری حتی تخم نمیکرد سرش را بیاورد از طویله بیرون. کدخدا اگر میدید، نمیگذاشت. قال و مقال راه میانداخت و به زور و فحش و فحش کاری هم که بود جلوم را میگرفت. هرکس دیگری هم اگر میدید مانعم میشد، به ریشم میخندید و دستم را میگرفت، میکشید میانداخت توی خانهام. توی آن کلاسی که هم میخوابیدم توش و هم درس میدادم به بچههای مردم. ولی کسی نشنید انگار وقتی که داشتم موتورم را هندل میزدم. آن هم این لندهور روس که زرت، زرت موتورش تا آن سر دنیا هم میرود. حالا چرا کسی نشنید، یا شنید و نیامد کاری کند، از شانس بدمصب من بود. من هم از کجا بدانم که خراب میشود این صاب مرده توی این هیر و ویر. این که جان سگ داشت پدرسگ. نشده بود که زمین گیرم کند این طوری. خم به ابرو نیاورده بود در این همه وقت که بر پشتش زمین و آسمان را دوخته بودم به هم.
کی میگذرد حالا از اینجا. کی راه گم میکند مثل من و راه میافتد مثل ابلهها که برود شهر. شهر کیلویی چند توی این قیامت. کاش اقلاً کار واجبی داشتم، مادرم مریض بود مثلاً، یا چانه پدرم را میکشیدند که اگر نمیرفتم و نمیرساندم خودم را خانه، دیگر نمیدیدمش هرگز. یا اینکه قرار ملاقاتی با دختری، چیزی گذاشته بودم حتی. یا در یک جلسه مهم، توی استانداری باید حاضر میشدم و توصیههای مهم و حیاتی ارائه میدادم در رابطه با امنیت ملی. کجا میخواستم بروم. فوق فوقش اگر میرسیدم شهر، میرفتم مینشستم توی قهوهخانه، پای شطرنج، چایی پشت چایی میخوردم و فرت فرت سیگار میکشیدم و گوش میدادم به چرت و پرت بچهها و الکی میخندیدم با آنها. حالا اگر یک، دو ته استکانی بود که میانداختیم بالا و سری گرم میشدُ و بند میکردیم به این و آن و دست میانداختیم خلایق را و سرکار میگذاشتیم بر و بچه ها را، دست میگرفتیم برای رفقا، باز یک چیزی، باز میشد که بگم خب، میارزد در این برف بزنم به راه.
توی روستا که خوشتر میگذشت، بیشتر حال میکرد آدم. میرفتم مینشستم خانه کدخدا، هم شامم را نوش جان میکردم و هم دید میزدم گاه و بیگاه، پت و پهلوی دخترش را و میخنداندمشان دل سیر و وقتی هم بلند میشد دختره که سفره را پهن کند یا چایی جلویم بگذارد، یا استکانهای خالی شده را بر دارد، نگاه میکردم زیر چشمی چاک سینه برآمدهاش را که عین دو تا توپ نرم بال بال میزد زیر پیراهن گل منگلی زرد و سبز و قرمزش.
چی میشد که همان را میگرفتم، همان جا، توی روستا میماندم. چش بود مگر دختره، سگش که میارزید به دخترهای پرفیس و افاده و پرادعای لاغر مردنی زردنبوی شهری. اگر نمیرم اینجا، اگر یخ نزنم و جان به در ببرم، کسی پیدا شود از جایی، گرگ نخوردم، میروم همان دختر کدخدا را میگیرم. قول میدهم به خودم، اصلاً نذر میکنم. من که در همه عمرم نذر نکردهام و حتی یکبار، یک شاهی هم نگذاشتهام کف دست کسی برای رضای خدا، اگر نمیرم امروز، بر میگردم و میروم همان دختر را میگیرم.
نه. کسی گذرش نمیافتد اینجا. نه ماشینی میگذرد، نه مردی با اسب. چه برفی هم میبارد خیر سرم. یک لحظه هم امان نمیدهد مرده شویش ببرد. نفسی در نمیکند این ابر سیاه که نشسته همین جا، بالای سر من. کاش حالش بود، کاش میشد که دهانم را باز کنم کمی، اگر چنددانه برف مینشست روی زبانم چه کیفی میداد. زوزه این گرگ مگر میگذارد که آدم به مزه برف فکر کند. نمیدانم هم از کدام سو میآید صدایش. گرسنه هم هست حتماً. چرا برف که میبارد، گرگها گرسنه میشوند. مگر علف کوفت میکنند خیرندیدهها. گرگ تنها هم هست حتماً که زده از گله بیرون مثل من. من که گرسنه نبودم. کدخدا هم که نمرده بود. دخترش هم که رو نمیگرفت از من، بیچاره. چه خورشهایی میپخت وقتی که میرفتم خانهشان که همیشه میرفتم. اگر نمیرم روی این برف، اگر مجال دهد و نبارد این قدر و اگر بگذارد برود این گرگ تنها، قسم میخورم که برگردم و داماد همین کدخدا شوم. کاری ندارد که، یک کلاه از آن کلاههایی که میدانم کدخدا دوست دارد بگذارد سرش، از آنهایی که مادرم خیلی بدش میآید و میگوید کلاه قرمساقی، بخرم و ببرم برایش، میخندد و میگذارد سرش، میشوم دامادش. به همین راحتی. درست است که دخترش خیلی سواد مواد ندارد و بیشتر از پنجم درس نخوانده، که آن پنج کلاس را هم به ضرب و زور نمرههای الکی من زده و آمده بالا و همیشه خدا هم تنش بوی پهن گاو و پشگل شتر و پشم گوسفند میدهد. ولی ایرادی ندارد. قول میدهم که دو سه روز اگر دست نزند به گاو و گوسفند و پای نگذارد توی طویله و هر روز دوش بگیرد و عطری، ادکلنی هم بزند به تنش، بوی خوش میدهد. حالا شتری راه میرود، برود. به جهنم. سرطان نیست که، یادش میدهم خودم، چند روز اگر کار کنم روش، چنان راه برود که مو نزند با دخترهای فشن. چیزی مگر کم دارد از آنها؟ اگر کمی شانس میآورد فقط، اگر اسمش چی چی چیلا بود و توی رم و پاریس و یا هر جهنم دره کوفتی با کلاس دیگری زندگی میکرد، یقین دارم که میشد یکی از همان بزک دوزک کردههای خوش ادا اطوار قرتی که همه مردان عالم تو کفشان هی دارند ریموت کنترل تلویزیون را دور از چشم زنهاشان گاز میگیرند.
درست است که من تصمیم داشتم این زمستان عاشق دختری شوم که تیشرت لیمویی تنش و عینک فریم قهوهای خوشگل چشمش زده باشد و بازی بازیکنان با موهای لخت سیاه سیاهش که از بناگوشش بپیچد بیفتد گوشه گردی صورتش، خیره شود به من و هی هروکر کند و هی بخندد و ریسه برود و وقتی هم خم شود از روی صندلی راحتی تا چیزی را از کف اتاق، از روی فرش بردارد، برود بالا کمی همان تیشرت لیمویی و بیرون بزند کمر خوش تراش گندمیاش و هی قربان صدقه برود و بغل کند و لپ دو تا عروسکش را بکشد و هر دو را به اسم صدا زند و رختخواب هم وقتی میرود ببرد هر دو را با خود و پتو را رویشان تا جایی بکشد بالا که خفه نشوند خدانکرده شبی، نصف شبی.
من تصمیم داشتم و گفته بودم به هر کسی که میپرسید پس کی زن میگیری، که حتم دارم این زمستان و یا حتی همین ماه دی، دو سه روزی که از یلدا بگذرد، عاشق شوم به دختری که حرف نون توی نامش دارد. من که ابله نبودم عاشق دخترهای به درد نخور و بیخاصیت همسایه شوم که وقت بچگی، از پشت بام دیده بودم که چطوری مینشستند و میشاشیدند پای دیوار. به دوستانم هم، توی همان قهوهخانهای که هر روز خدا چند ساعتی را آنجا، به پای چای و سیگار و شطرنج و حرف مفت تلف میکردند،گفته بودم تو خط عشق دخترهای کلاس هم نبودم که شب و روز هی خرخوانی میکردند و بوی ادکلنهای ارزان قیمت میدادند. اینها را گفته بودم به همه و به ریشم خندیده بودند همگی از دم.
شاید اگر پایش بیفتد، عاشق دختری هم بتوانم بشوم که دارد با مادرش از خرید میآید. دختری چشم و ابرو مشکی که بند کیفش را روی دوشش جابه جا کند هی و از سمتی راه برود در پیاده رو که نزدیک جوی کنار خیابان باشد. عاشقش میشوم اگر کنار درخت بلندی برسم به او و اگر باد آرامی هم بوزد و بال روسریاش را تکان بدهد و نگاه کند مرا یک آن فقط و بگذرد و برود باز. تصمیم خودم را سفت و سخت گرفته بودم. نقشه هم چیده بودم که وقتی ببینمش و باد بال روسریاش را تکان دهد و نگاهم کند و بگذرد، برگردم و راه بیفتم از پشتش و بروم تا ببینم کدام خانه میرود. خوشبخت میشوم با او و هم با آن بلا گرفته تیشرت لیمویی که با عروسکهاش میخوابد و هم با چند و چندین دختر دیگر که قرار بود ببینمشان اینجا و آنجا و تصمیم داشتم همین که دیدم با یک نگاه عاشقشان بشوم.
اگر بگذرم به سلامت از امروز و نکشد مرا برف و نخوردم گرگ که حالا دیگر زوزه نمیکشد و میدانم که همین دور و اطراف مرا میپاید تا بمیرم، اگر مردی بیاید از آن دور، از سوی روستا با اسب یا با موتور و چه میدانم با هر چی، پیاده و بردارد و بگیرد و ببرد روی دوشش، همین که برساندم ده، بگذردم کنار بخاری هیزمی، چند دقیقهای نمیگذرد که جان میگیرم باز. هر خانهای هم شد، بشود. حالا نمیمیرم که یک چند ساعتی در خانهای بخوابم که دختر کدخدا آنجا نباشد.
ولی کی میآید که بگذرد از اینجا و نگذارد که بمیرم من، آن هم مردی که تصمیم داشت همین روزها، عاشق دختری بشود که با کفش پاشنه بلند، پشت پیشخوان یک بانک، فیشی را پرکند و خودکار آبی را طوری زیبا و قشنگ میان انگشتهای سفید بلندش بگیرد و بنویسد که وای... دختری که یک دسته مویش هم -حالا هر رنگی هست باشد- بیاید و تاب بخورد آرام با باد نفسش بالای همان کاغذی که دارد پر میکند. میتوانستم خود را فدای چنین دختری کنم.
میتوانستم عاشق دختر چشم سبزی هم بشوم که توی حیاط دانشگاه، روی لبه سیمانی باغچه ، زیر درخت توت بزرگی بنشیند و دور از همه و تنها کتاب کوچک شعری را ورق زند.اگر نخورد مرا این گرک. کجاست. چند قدم دورتر از من است، گوشم را که تیز میکنم خرخرش را میشنوم.
اگر به دادم برسد کسی، برمیگردم ده و سعی میکنم عاشق دختر کدخدا شوم. قسم میخورم که همه سعی و توانم را به کارگیرم و دچار عشقی بشوم که نپرس.
از
آن عشقهای سوزان و آتشین، از آن عشقهایی که توی کتابها فقط دیده
میشود. عاشق بشوی پسر و زمستان هم باشد و برف همه جا بنشیند و سرمای سیاه
هم دمار آدم را در بیاورد، وای چه کیفی باید داشته باشد. هی بروی دور و
اطراف خانه دختر بپلکی، هی این پا و آن پا بکنی و له له بزنی که یک دقیقه
بیاید یا سری از دری یا پنجره ای بیاورد بیرون و تو قلبت تاپ تاپ صدا کند
بلند و خوش خوشانت شود و از طرفی بترسی که نبیندت کسی. که یهو سبز نشود
جلوت پدرش یا برادرش. یا بروی دم در مدرسهاش و سر کوچهای که مدرسه
آنجاست بایستی و منتظر بمانی تا پیدایش شود و راه بیفتی دنبالش تا دم در
خانه و وقتی که دارد از در خانه میرود داخل برگردد و نگاهت کند و لبخندی
هم اگر بزند که واویلاست. ولی دختر کدخدا که مدرسه نمیرود. تازه اگر برود
راه دوری که نمیرود. مگر نمیرفت، نمیآمد پیش خودم، شاگرد تنبل خود گردن
شکستهام نبود مگر چند سال. چطوری میتوانم عاشق دختری شوم که به راحتی آب
خوردن میروم خانهاش، با کلی سلام و صلوات «تشریف میبرم» مینشینم سر
سفره، دختر هم که همیشه پیش چشمم است و لب تر کنم کدخدا دو دستی میگذارد
کف دستم و یک من قند توی دل دختر حلواحلوا میشود
نه!
این عاشق شدنی نبود که من تصمیمش را داشتم. این که تب و تاب و آلاخون
والاخون و زرد و آبی و قرمز شدن ندارد که بابا. ولی چارهای هم مگر دارم.
نذر کردهام بدبختی. هر خاکی که شده سرم میریزم و با زور هم که شده این
عشق را میتپانم توی قلبم. اگر قلبی مانده باشد. اگر بگذارد این برف. اگر
نخوردم این گرگ که دیگر حتم دارم این فس فسی که میشنوم، صدای نفس نفس خود
اوست. اگر میتوانستم سرم را کمیبگیرم بالا میدیدمش. همین جاها باید
باشد. یکی، دو متریام هست حتماً سگ مصب. اگر تکانی به خودم میدادم خوب
بود، لااقل چند قدمیمیرفت عقبتر. حتماً هم پیر است. گرگ
که پیر بشود، تنها میشود. از ترس این که گرگهای جوان نخورندش، جدا میشود
از گله. کدخدا میگفت. گرگ زیاد دیده توی عمرش، خیلی را هم زده با تیر.
شکارچی ماهری است. هی کدخدا، کجایی، بیا دنبالم بابا، مگر نمیخواستی که
دامادت شوم خانهخراب. یادت نیست هی گوشه، کنایه میزدی و حرف دخترت را
میآوردی وسط ربط و بیربط و مدام مغزم را میخوردی از بس که از
خواستگارهایی میگفتی که ردشان میکردی. مگر چند تا جوان زن نگرفته است
توی این خراب شده چُس مثقال. یه تکانی به خودت بده، این گرگ دارد مرا
میخورد. من دوست نداشتم اینطوری بمیرم آخه. منی که کلی آرزو داشتم. برای
مردنم هم نقشهها کشیده بودم. من که نمیخواستم مثل ابلههای معمولی
بمیرم. نمیدانم هم که چه برسرم میآید وقتی بمیرم. نمیدانم کجا میروم.
دوست ندارم همه چیز تمام شود. حقیقتش دوست دارم بروم بالا، توی آسمان
باشم. از آن بالا ببینم که چه گُهی میخوردی کدخدا، وقتی که داشتم موتورم
را روشن میکردم. کر بودی مگر ترتر آن همه هندل را نشنیدی. آن هم توی
همچین هوای سردی. روشن میشد مگر صاحب مرده. بروم آن بالا خیلی
چیزهای دیگه هم میبینم، میبینم که برف چقدر آمده بالا. شاید نتوانم
موتورم را ببینم، برف گرفته رویش را حتماً . موتور که از من کوچکتر نیست.
از آن بالا قهوهخانه را هم میبینم که دارند همان کارهای تکراری همیشگی
را میکنند. راستی کدخدا اگر یک وقت بچههای قهوهخانه آمدند این دور و
بر، نگو به آنها که من میخواستم بروم آسمان. تو که آنها را نمیشناسی،
پاک آبروم را میبرند و هرجا که نشستند صفحه میگذارند پشت سرم که مرتیکه
رفت آسمان. آخه ما با آنها هیچ وقت، همچی حرفهایی نداشتیم. ولی گوش
شیطان کر، من بدم نمیآید بروم آسمان. آنوقت هر حرفی را هر
کی بزند پشت سرم میشنوم. تو که حرفی نمیزنی کدخدا. آدم خوبی هستی. دخترت
هم حرفی به تو نمیزند. امکان ندارد که بزند. شرم و حیا میکند بچه. باور
کن من کاری باهاش نکردم، تو به رویش نیاوری یک وقت. ولی خودش آمد خانه.
شام برام آورده بود یا درس را بهانه کرده بود یادم نیست. ولی
من نه با دخترت خوابیدم و نه لختش کردم. یعنی دورغ چرا بگویم، میخواستم،
ولی نشد، دخترت دست و پایش را گم کرد و جیغ کشید. ترسیدم که آبروریزی کند،
ولش کردم رفت. من فقط بوسیدمش کدخدا. حتی درست حسابی سینههاش را هم دست
نزدم. حیف شد، کاهش اقلاً این کار را میکردم. حالا اگر بمیرم و خبری از
حوری، موری نباشد چه خاکی سرم بریزم، پاک خسرالدنیا و الاخره میشوم. ولی
جهنم نمیروم من. مطمئن مطمئن. من
که گناهی نکردهام. توی این همه سال تنها گناهم فقط این بود که دخترت را
بوسیدم. آن هم نه از آن بوسههایی که زبانم لال توی فیلمها میبینی. این
خبرها نبود باورکن. دخترت اصلاً بلد نیست که از آن بوسهها بدهد به آدم.
یک بوسه معمولی و کمی هم، همچی بفهمی، نفهمی، آن هم از روی پیراهن، کدخدا
.
رفتم به ده و اون شب برفی و برگشتم ... :)
و یاد کتاب از خم چنبر افتادم که دولت آبادی نوشته ... جالب بود...
خودت همه رو از اول تایپ کردی؟
نه فایل اش رو داشتم
بخونم ؟
نخونم ؟
حسش میاد ؟
نمیاد ؟
!
بخونم ؟
نخونم ؟
حسش میاد ؟!
نمیاد ؟!
تنها گناهت همین است .
همین که بوسیدیش کافی است .
حسی نباید میآمد ، آمد !
ـــ
و گرگی که خورده و نخورده ،
پسرک را ول کرد .
به درد خوردن هم نمیخورد سگ مصب !
جمیعا صلوات .... الهم صلی ...
بالاخره خوندیش :) خب خدا رو شکر ... داستان کوتاه بود ولی واسه تو اندازه یه رمان بود فکر کنم ، نه؟
تنها گناهش همان بوسیدن بود ...